هفت بار خویشتن را خوار یافتم :

نخست آن که دیدم به امید سرفرازی جامه خواری به تن کرده است.

دوم- آنگاه که دیدم در برابر راست قامتان جست و خیز می کند.

سوم آنگاه که او را در گزینش میان سخت و آسان آزاد گذاردند و او آسان را بر گزید.

چهارم آنگاه که گناهی انجام داد و سپس خود را دلداری داد که دیگران نیز همگی چون او گناه می کنند.

پنجم آنگاه که از سستی خویش رنجها دید و بردباری اش را نشان توانمندی اش شمرد.

ششم آن زمان که زشت چهره ای را خوار شمرد-حال آنکه چهره ی یکی از نقابهای خود او بود .

هفتم آن زمان که به ستایش زبان گشود و اندیشید که کار نیکویی انجام داده است.

 

                                                                                   صدای سخن عشق

                                                                                  جبران خلیل جبران

نک تو کجا هستی ای یار من!

آیا به مانند نسیم شب زنده داری می‌کنی؟

آیا ناله و فریاد دریاها را می‌شنوی و آیا به ضعف و خواری من می‌نگری

و از شکیبایی‌ام آگاهی؟؟

کجا هستی ای زندگی من!

اینک تاریکی مرا در آغوش گرفت و اندوه بر من غلبه یافت.

در هوا لبخند بزن تا زنده شوم.

کجا هستی ای عشق من ؟؟

آه !!!

چقدر عشق بزرگ است و من چقدر کوچک هستم!

 

"مناجات از کتاب اشکی و لبخندی ، خلیل جبران"


خداوندا !

مرا شکار شیر کن پیش از آن که خرگوشی شکار من شود.

خانه ام به من گفت:

از من دور مشو زیرا گذشته ی تو در من بسر می برد.

راه به من گفت:

پشت سر من بیا زیرا من آینده ی تو هستم.

اما من به خانه و راه ٬

به هر دو گفتم:

نه گذشته ای دارم و نه هیچ آینده ای.

اگر این جا بسر برم در پس ِ ماندنم رفتنی هست.

و اگر بروم ٬ در پس ِ رفتنم ماندنی هست.

زیرا تنها عشق و مرگ می توانند هر چیزی را دگرگون سازند.

چگونه ایمان خود را برای زنده مانده از دست دهم؟

من می دانم که رؤیای آنان که بر پر می خوابند زیباتر از رؤیای آنان که

بر زمین می خوابند نیست.

و عجیب تر آن است ٬ هنگامی که از اندوه شکایت کنم!

زیرا لذت خود را در آن می یابم!


  من نه عاشق بودم

    و نه محتاج نگاهی که بلغزد بر من
    من خودم بودم و یک حس غریب

    که به صد عشق و هوس می ارزید

    من خودم بودم دستی که صداقت میکاشت

    گر چه در حسرت گندم پوسید

    من خودم بودم هر پنجره ای

    که به سرسبزترین نقطه بودن وا بود

    و خدا میداند بی کسی از ته دلبستگی ام پیدا بود

    من نه عاشق بودم

    و نه دلداده به گیسوی بلند

    و نه آلوده به افکار پلید

    من به دنبال نگاهی بودم

    که مرا از پس دیوانگی ام میفهمید

    آرزویم این بود

    دور اما چه قشنگ

    که روم تا در دروازه نور

    تا شوم چیره به شفافی صبح

    به خودم می گفتم

    تا دم پنجره ها راهی نیست

    من نمی دانستم

    که چه جرمی دارد

    دستهایی که تهی ست

    و چرا بوی تعفن دارد

    گل پیری که به گلخانه نرست

    روزگاریست غریب

    تازگی میگویند

    که چه عیبی دارد

    که سگی چاق رود لای برنج

    من چه خوشبین بودم

    همه اش رویا بود

    و خدا می داند

    سادگی از ته دلبستگی ام پیدا بود